¹⁸

مامانم مریض شد. زنگ زدم اورژانس، دستام می‌لرزید، لحظه های ترسناکی نبود اما تو دلم میگفتم یعنی مامانم چی میشه؟ اون همه تلاش کردم ک مامانمو خوشحال ببینم، خدایا نکنه اتفاقی بیوفته، بدون مامانم هیچیو نمیخواما. خلاصه.. امروز مرخص شد:) خداروشکر حالش بهتره. انتخاب رشتمو انجام دادم، میشه برام دعا کنید که بشه؟ میشه دعا کنید منم بعد از همه‌ی عزیزانتون قبول شم؟ میدونم تنها مسیر کنکور نیست، اما برای من دیگه تموم شده، دوباره برنمی‌گردم به گذشته هرچی میخواد باشه. پس لطفاً برام دعا کنید تا مامانم از قبولیم خوشحال شه:)

¹⁷

اینجام، نفس میکشم. امروز دردای وحشتناکیو تحمل کردم هیچ وقت پریودیم انقد ناجور نمیشد. برگردیم به زندگی.. امشب احتمالا نتایج میاد و من هر چی بشه پاش وایسادم، هر چی بشه سرم بالاست چون خیلی واسش زحمت کشیدم، خیلی گریه کردم و بازم پای کتابام موندم. تنهایی جنگیدم، تنهایی وایسادم رو به روی موجای وحشتناکی که به سمت ساحل روحم میومدن، سال گذشته انتخاب رشتم افتضاح بود ولی الان اونقدر قوی شدم که انگار این یه سالی که نشستم پشت، این یه سال درد و شکنجه، یه هدیه از سمت خدا بود. الان با این آدم باحالی که ساخته شده خیلی حال میکنم. اما دیگه نمیخوام برگردم به اون مسیر، نیاز دارم برم مرحله بعد. اینجام تا بگم خدایا تو خودت منو میشناسی، از وقتی مغزم کار کرد سعی کردم جلو تو شرمنده نشم، سعی کردم همه کار کنم تا تو ازم راضی باشی، همیشه گفتم هیچ کسو قضاوت نکن، غیبت نکن، بد کسیو نگو، اصلا راجب آدما نظری نده اونا بنده های خدان و به تو ربطی نداره، تا الانی ک اینجام انگشتم به پسری نخورده، کنار هیچ نامحرمی نَشستم بخندم و عشق و حال کنم، سعی کردم هیچ دلیو نشکنم و از اونجایی ک زبون تند و تیزی داشتم بیخیال هر ارتباط انسانی شدم، چون میتونستم واسشون خطرناک باشم. خدایا می‌دونی خیلی جاها کم بود خیلی چیزا دلمو میشسکستن خیلی چیزا آرزو و عقده شد و از زمانش گذشت، ولی من هر لحظه میگفتم اشکالی نداره من خدارو دارم، حتی همین الانم این تویی ک می‌دونی تو دلم چی میگذره، چیزایی که شاید غیر ممکنن، چیزایی ک آدمای عادی ازش بهره مندن اما من نه. ولی همیشه کل وجودم می‌گفت ببین من خدارو دارم، تمام این سالها اونقدر بندگی کردم، تو هر داستانی چه غم چه شادی من یه چیزو یادم نرفت و اون تو بودی. به خودم میگم حداقل از ارتباطم با خدا یه قلمرو خیلی بزرگ ساختم. خدایا نمی‌دونم چی برام میخوای اما دلمو شاد کن، این بار آخرین باره و خیلی برام اهمیت داره، تو از کمالگرایی وحشتناکم خبر داری، این بازی نباید به ضرر من تموم شه چون من خیلی درد و سختی کشیدم واسش. این حقمه. رهام نکن، نه الان بلکه هیچ وقت. عاشقتم.

¹⁶

یه نامه نوشتم برای رَحِمِ عزیزم! قرار شد قرمز بازیو بزاره ظهر پنجشنبه. من دو دستی زندگیو تقدیمش میکنم، اما ظهر پنجشنبه. لطفاً هوای ریزش به سرت نزنه تا ظهر پنجشنبه. رفیقیم دیگه مگه نه؟ پس تا ظهر پنجشنبه.

چیزهایی که دارم:

سلامتی✓

آرامش✓

بدن سالم✓

خانواده✓

حس عذاب وجدان✓

حس زنده بودن✓

سقف بالای سر✓

غذا✓

لباس به اندازه کافی✓

توانایی خوندن و نوشتن✓

توانایی کار کردن✓

زیبایی و اقتدار✓

توانایی مدیریت زمان✓

حس غم✓

زمان✓

فرصت جبران✓

حس کمبود✓

تنهایی✓

دنیارو نگاه نکن، ببین!