³¹

ببین اوس کریم، خودم ی تنه نوکرتم. انقد بهت امید دارم که اون روشناییه داره کورم می‌کنه، بابت هر چی سر راهم قرار دادی، بابت این مدت که همه‌ی ورقارو برگردوندی ازت ممنونم. هر چی داری ازم میسازی.. بهت اطمینان دارم. بالاخره تعریف میکنم اما خدایا فقط خودتو میخوام. باشه؟ عاشقتم، مهم نیست چی بشه و چجوری.. فقط تو برام بچین، منم گندشو درمیارم.

³⁰

شاید گیمی ک توش گیر کردم.. از این قرارع ک باید همه‌ی این دردارو بکشم تا واقعا کاملا بی‌حس شم، تا دیگه هیچ برقی توی چشمام نباشه، چون دیگه ذوقی برای فانتزیای رویاییم نمی‌مونه و روی ابعاد زندگی شخصیم کار میکنم بدون در نظر گرفتن هیچ چیزی. شاید هنوز نیازه جون بدم تا روحم کاملا از این دنیا بره و بمیره. همه چیز خیلی بی‌رحمانه بود، درس‌هارو با زجه و حقارت در اوج کودکی پس دادم و از زندگی کردن عجیب ترسیده شدم. روح مرده کسیو نداره پس همه چیز راحت تر میشه، حداقل اونقدر شب‌هارو گریه نمیکنه که همه گودی زیر چشمشو ب وضوح ببینن یا حداقل پنیک‌های عصبی تا ۲ ۳ صبح بیدار نگهش نمیدارن. خیلی سعی کردم ببوسم و کنار بزارم اما برای این کار خلق نشدم، یکمم این مدلی نیستم و همه‌ی عذابشو تک نفره میکشم. روزی هزار بار میمیرم و شب‌ها بدتر. فصل جدیدی از زندگیم داره شروع میشه هیچ ذوقی ندارم، مرگ راحت تره اما فردا میرم شیراز شاید چون راحتی رو نمی‌پسندم. برای اسکان در خوابگاه.