الف،واو
حس مادریو دارم که پاره تنشو به زور بردن جنگ و حالا قراره بعد چند ماه بفهمه مفقود شده:) چطوری باید کنار بیام باهاش. بیا واسم تایپ کن دوسم نداری قیدمو زدی و دیگه منو نمیخوای. این تنها راه بیخیال شدنمه. آخه تو حتی افتضاح ترین حالتتم برای من پرستیدنیه. و من با هر کسی صحبت میکنم حس گناه و عذاب وجدان بدی میاد سراغم. انگار هنوز تو هستی:) کی تموم میشه این کشش روانی یکطرفه:)
دو رنگ.
اگه بیش از اندازه درد بکشی ، بیش از اندازه خیره بمونی و اون قرصای دو رنگو منظم بدی بالا، موضوع دردتو فراموش میکنی. یجوری سِر میشی که پشمات میریزه. جالب نیستا اصلا حسی نداشتن جالب نیست، بعضی وقتا میگی کاش حس تنفر داشتم، یا حسادت یا حتی رقابت! هیچی.. نه حس خوب نه بد. انگار یه فضای پر از خلأ که معلق میمونی توش، باحاله اما نمیارزه. کُلت بدن دستت بگن بزن میزنی، بپر میپری، تمومش کن تمومش میکنی. قانون پل طلایی شکسته شده واست. تو حالا میتونی هر چیزی باشی. از بدترین انسان تا بهترینش. اصلا بد و خوبو کی تعیین میکنه؟ که چی..
راستی!
این مدت خیلی اتفاقا افتاده.. که ننوشتم ولی میخوام همرو در قالب کلمه بنویسم: خوابیدن رو پل
قلات
دراک و فتح
تنفر
کفتر و کلاغ
رفاقت ها
دوستی و عامو
کوچه و سیگار
چاقو
طعم تُرش
احترام بی پایان
مرد حشری
درجه هورنیت من
مقاومت در برابر هوای نفس
مامان تو مترو
داداش
جواب رَد و تماس آخر
قاطعانه و رُک
خداحافظی بدون خداحافظی
مَواد
طرح مامایی
شمال و استقلال فردی
دستگاه تتو
لب های بزرگ
اشک های ب،میم
تابلو میم، کاف
اتاق دو نفره
پروژه بهشت
خودکشی
تازیانه
هویت
اخراج
جسم خسته
و...
h,a
یادم میره قرصامو بخورم.یادم میره پارت بزارم .تاریخارو یادم میرع.حتی یادم میره چی یادم رفته.کارتمو جا میزارم موقع خرید.شالمو گُم میکنم تو خیابون.یادم میرفت به بچه ها زنگ بزنم .یادم میره پلن امروزمو.یادم میره قبل از اون حرفا چی گفتم.یادم میره چه ساعتی برگشتم.یادم میره جواب ایمیلامو بدم.یادم میره کدیو که حفظ کردم.مدت خیلی زیادی نیست.. که دچار فراموشی های کوچیک شدم! اما احترام و بی احترامی رو هرگز فراموش نمیکنم.