³⁶
سلام مامان این یکیو برای تو مینویسم، ربع ساعت مونده به هشت، داخل سرویس نشستم میخوایم بریم صدرا و امتحان زبان بدیم. مامان یادته داخل زبان ضعیف بودم؟ هنوزم ضعیفم. اما بازم جوری میرم که انگار ب همه چی مسلطم. مامان مدتی حالم خوب نیست اما وقتی صدای محل کارتو پشت گوشی میشنوم به خودم میگم تسلیم نشو. مامان خیلی ضربه خوردم و همه چیز برام سنگینه. از زندگی عجیب خودمون تا دلتنگی برای کسی که شما هیچ وقت نمیشناسینش. مامان من گاهی فقط بخاطر تو ادامه میدم و خیلی سعی میکنم به خودکشی فکر نکنم چون نمیخوام باعث دردای بیشتری رو دوشت باشم. مامان تو خیلی قویی اما هیچ وقت دل کندنو یادمون ندادی. نمیدونم شاید وظیفه بابا بود! اونی که هیچ وقت حسش نکردم و نخواهم کرد. ازت ممنونم که حواست بهم هست. من میدونم تو دلت میخواد بهم افتخار کنی اما مامان این راه مسیر من نیست! وقتی بهت گفتم تو گریه کردی، میخواستی برم و فهمیدم تو این موضوعات تنهام. نمیدونم تا کی اما از خدا میخوام حالمو خوب کنه. دوست دارم مامان.