⁴³

من هیچ وقت و هیچ کجای زندگیم یه ادمو اونقد نمیبرم بالا ک فرمانروایی کنه! هیچ کسو جز خودم ب اوج نمیرسونم. کسی ک باید رئیس باشه منم. موضوع بعد اینه که پذیرفتن...؟ انقدر تو مغزم اینو میگفتن ک فکر میکردم حقیقته و باید پذیرفت هر چیزیو که در جریان زندگی اتفاق افتاده.. اما این یه اشتباهه محضه. همه چیز از جایی که فوران کردی از نخواستن و نپذیرفتن... شروع میشه! نخواه و اجازه نده هر چیزیو بهت تحمیل کنن. خودتو بپذیر اما شرایطو نه!! پذیرش هر چیزی همون گیم اور شدن تدریجیه. احمقانه و زیرکانه توی مغز جا میندازن ک خب شرایط فلانه؟ بپذیر و بعد درستش کن! اما نه! پذیرفتن یعنی بیخیال شدن متوقف شدن. نپذیر و انقلاب کن! بهش فکر کن و مراقب باش.

⁴²

شاید راحت بفهمی اما سخت درکش میکنی که فقط خودتو داری. اگه ترس و اضطرابی تو وجودت هست این خودتی ک باید باهاش روبه رو شی! راجبش با هیچ کس، تاکید میکنم با هیچ کس صحبت نکن. هر انسانی به وقتش اونارو ب روت میاره. دستشون ضعف نده. بشین با خودت و خدات حرف بزن اما با مردم نه!

⁴¹

دیگه خاطرم نیست زندگی کجاست...

⁴⁰

تو این مدت؟ رفتم دانشگاه، یه ترمو گذروندم، مشکلات شخصی خوابگاه رو اوکی کردم، از خونه و خانواده درد کشیدم، تنهایی شد همه کسم، ب تو فکر کردم... چقد نبودی و چقدر پیر شدم. و ته این ماجرا من تو دام افسردگی شدید افتادم. یا با موفقیت میگذرم ازش و یا میمیرم. دیگه هیچ کسو هیچ چیزو نمیخوام. حتی زندگی رو