one day²
باران بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده بود. پسرک میگوید آب را دوست دارد اما باران را نه. شکلاتها را قبول میکند. تنها منبع اشتیاقش پنجرهی رو به باغ بود. گونهام را میبوسد و میگوید فردا دوباره بیا، بیا زیر پنجره، اما آن اولین و آخرین دیدار بود که همیشه گوشهی ذهنش میماند. کتاب قرآن روبهرویم بود و گریه میکردم آسمان نیز میغرید، تنها بودم بین دیوارهای بلندِ بهم گره خورده. درختان ندای سبز شدن میدهند. عاشقان در بین کوچهها یکدیگر را میبوسند، اما برای دیدگان پشت میلههای زندان باران معنایی ندارد... دیگر قلبم آشوب نیست انگار چیزی را حس نمیکند و تنها خون را در آغوش میکشد.
Day 102
امروز زیاد حرف نزدم. انگار بین زمین و آسمون بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. یهو یه صدا که میگفت میخوای پرواز کنی راه بری بخزی بدویی.. هرجور میخوای حرکت کن فقط بیا و برس. اگه این مدت پر ابهام باشم، نخندم و تو خودم باشم کاملا حقو به خودم میدم و هرجور هستم فقط ادامه میدم و دیگه نیازی به درک شدن ندارم. همونطور که امشبو تا این موقع بیدار موندم و خوندم، شبای دیگروهم میگذرونم و میرسم چون من اون دختره تو آیینه رو میشناسم. این درد و رنج نیست، تلاش کردن، جنگیدن، خسته شدن و دوباره ادامه دادن، اشتباه کردن و درس گرفتن، بلند شدن و ایستادن.. اینا دقیقا سبک زندگی منن!
one day¹
امروز عجیب بود. مثل دیروز. باید بخوابم و فردا درس بخونم، چیزایی که شنیدم خیلی برام سخت بودن و شاید هیچ وقت فراموششون نکنم. شاید هم باعث تغییر مسیر زندگیم بشه، به هرحال من ضعیف نیستم. به خودکشی فکر نمیکردم فقط حرفشو زدم تا توجهشونو جلب کنم:) دیروز رفیقمو دیدم و در آخر رفت... تنها دیواری که باید بهش تکیه کنم، ساخته شده از افکار و تجربههامه. هیچ جا به زبون نیوردم که میترسم اما میترسم خیلی میترسم. تو دفترم نوشتم خدا حواسش هست که چی به قلبم گذشته. روندی که پیش گرفتم خوب نیست. این منی که بیش از حد نگرانه خوب نیست. حتی بخاطر مامانمم که شده باید بیشتر بجنگم خیلی خیلی بیشتر. در غیر اینصورت من میمونم و چنتا کتاب و تکرار تاریکی.
Day 101
ساعت حدودا 9 صبح بود که چشمام باز شد، گفتم بیخیال بزار بخوابیم. اما یهو ذهنم گفت من نباید امسالو ببازم هیچ پلن دیگهای جز قبولی وجود نداره، یا میبری و یا میبری. نمیدونم بقیه کجای مسیر کنکورن، اما این داستان منه و اجازه نمیدم پایان تلخی داشته باشه، اوکی همه دارن میرن و کسی کنارم نیست بگه بیا بجنگیم برا هرچیزی که میخوایم، کسی نیست بگه تلاش میکنیم بالاخره یکیمون میرسه میشه ویترین جفتمون، این دنیا و کائناتش دیدن افکارم یکم داره از بازی خارج میشه میخوان بازندم کنن، اما قراره جوری بازی کنم که به ارادهی من مهرههاشونو حرکت بدن. حواست باشه، این تویی که مهمی.
Day 99
وقتی میزنم به این در انگار هیچ کس نیست. هیچ کس نیست بازش کنه و از این زندان بیرونم بیاره. همه رفتن زودتر از چیزی که فکرشو میکردم. حتی نمیدونم خداحافظی با بهترین رفیقم قراره چطوری پیش بره، شاید گریه کنم، حتماً گریه میکنم. بعضی وقتا میگم یعنی داستان من چیه؟ چرا هنوز هیچ چیز عجیب و هیجان انگیز نیست؟ هیچ چیز نیست که بگم وقتی ناراحتم پشتم بهش گرمه، نه! پوچِ پوچ. خلأ. دلم تنگ شده واسه کسی ک ادعا میکرد بی من میمیره و قلبم سرد شده، چشمام خشک شده و جسمم زرد شده. فک میکنم یه روز اونقدر قلبم درد بکشه و فشار روی مغزم باشه که یه قاتل شم! قاتل دخترِ توی آیینه!