شاید گیمی ک توش گیر کردم.. از این قرارع ک باید همه‌ی این دردارو بکشم تا واقعا کاملا بی‌حس شم، تا دیگه هیچ برقی توی چشمام نباشه، چون دیگه ذوقی برای فانتزیای رویاییم نمی‌مونه و روی ابعاد زندگی شخصیم کار میکنم بدون در نظر گرفتن هیچ چیزی. شاید هنوز نیازه جون بدم تا روحم کاملا از این دنیا بره و بمیره. همه چیز خیلی بی‌رحمانه بود، درس‌هارو با زجه و حقارت در اوج کودکی پس دادم و از زندگی کردن عجیب ترسیده شدم. روح مرده کسیو نداره پس همه چیز راحت تر میشه، حداقل اونقدر شب‌هارو گریه نمیکنه که همه گودی زیر چشمشو ب وضوح ببینن یا حداقل پنیک‌های عصبی تا ۲ ۳ صبح بیدار نگهش نمیدارن. خیلی سعی کردم ببوسم و کنار بزارم اما برای این کار خلق نشدم، یکمم این مدلی نیستم و همه‌ی عذابشو تک نفره میکشم. روزی هزار بار میمیرم و شب‌ها بدتر. فصل جدیدی از زندگیم داره شروع میشه هیچ ذوقی ندارم، مرگ راحت تره اما فردا میرم شیراز شاید چون راحتی رو نمی‌پسندم. برای اسکان در خوابگاه.