تاریک.
از آشنایانمان ، غریبه تر کسی نبود. از دلمان، آشفته تر چیزی نبود. ترسی نداشتیم و امتناع نمیکردیم، گویا در غرق شدن ، غرق شده بودیم. برای دست های خالی و سردم دیگر چیزی نمیخواهم. توان دوباره ای در پاهایم خواهم یافت و خواهم ایستاد. خواهم قدم برداشت و خواهم دووید. تا سحر گاه راهی دراز است. شب بخیر.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر ۱۴۰۵ ساعت 0:19
توسط خانم رئیس!
|