برد.
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد.. یه عروسک بی حس شدم که نفس میکشه انگاری فقط، گله دارم من یه مقداری ازت. یهو به خودم اومدم دیدم پوچ شدم. از حس و از زندگی! الان اون نقطم که تفنگ بدن دستم بدون خداحافظی و نامه، زیر گلومه:) دیگه نمیدونم چه راهیو برم و چیکار کنم اصلا نمیدونم واسه چی و چرا. اصلا نمیدونم چی بهم حال میده، چون هیچی واسم جالب نیست. نمیخوام هیچیو. بی عرضه شدم:) خیلی زیاد.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 13:47
توسط خانم رئیس!
|