شکرگزاری.
من همیشه یه حد معمول سختی و درد زندگیمو داشتم حالا گاهی وقتا شدید تر میشد و گاهی سبک تر! اما همیشه بود. خلاصه از وقتی عمل کردم و شبش اونقد حالم بد شد که بهم داروی ضد جنون تزریق کردن، هر لحظه فقط دلم میخواست نفس بکشم و با خودم راحت باشم، بتونم بخوابم، بتونم کارای سادمو انجام بدم حتی! یا وقتی دیدم هر شبو با قرص خواب باید بخوابم، واقعا واقعا شکرگزار تر شدم! یعنی از نوک انگشتای پام شروع میکنم به شکرگزاری. قبلاً چند باری اینکارو میکردم ولی هیچ وقت پیوسته و از ته دل نبود. من بخاطر آرامش در خودم اینکارو میکنم، بخاطر اینکه واقعا هر مخلوقی مارو ساخته بهمون توانایی هایی رو داده که میتونست نده! میتونه ازمون بگیره یهو. ولی من واقعاً روحیشو ندارم با نقص جسمی زندگی کنم، اصلا قدرتشو ندارم. هر شب وقتی میرم تو رختخواب دیگه به آدما و بدبختیا فکر نمیکنم فقط ارومم، شکرگزارم، با خدا حرف میزنم و از خواسته هام میگم. حتی اگه بدجور اون روز به سرم اومده باشه. میدونی من هم درجهی بالای درد روحی رو حس کردم و هم جسمی و هم روانی!! وقتی درد جسمی و روانی باهم اوج میگیره تو تازه یادت میوفته تنها مشکلی که داری سلامتیته. میگی خوب شم همه کار میتونم بکنم. میدونی ما گاهی واسه جسمی که همینطوری بهمون داده شده زیادی کمیم! زیادی قدرنمیدونیم. واقعا بدن تو با ارزشه، روانت اهمیت داره و روحت دائم در حال تجربه و تغییره... دیگه حوصله نوشتن ندارم، خدایاشکرت برای همه چیز.