سلام! نمی‌دونم میخوام راجب چی صحبت کنم.. اما. میدونین وقتی فکر میکنین اوه از این بدتر نمیشه و دارین زجه می‌زنین، دقیقا یه مرحله بالاترشم هست که اونقدر درد تو سرتونه که ساکت ساکتین. همون لحظه که حس میکنین بدتر از مشکلات خانوادگی و داد و بیدادا وجود نداره، یهو عشقتو از دست میدی! حتی همون شبایی که تا صبح تپش قلب داری با گریه هی پا میشی گوشیو چک میکنی اونقد میلرزی که نمیتونی بدنتو کنترل کنی و یهو اذون میگن زار میزنی و عربده میکشی میگی ته بدبختیم؛ یهو سلامتیت یه ذره به خطر میوفته! میگی یعنی میشه یه بار دیگه راحت بخوابم؟ یعنی میشه برم تو طبیعت بدوم و شنا کنم؟ ببین بدنم سالم باشه هرکاری میکنم اصن زندگی میکنم؛ یهو مشروط میشی. میگن اگه درست پیش نری اخراج میشی! تو اونقدر بیخیالی که اخراج برات ذره ای اهمیت نداره، فک کن چیزیو ک با بدبختی بدست آوردیو اونقد درد کشیدی که راحت رهاش کنی. اما موضوعی باز میشه به اسم دشمن شاد شدن. موضوعی به اسم آبروی مادر. موضوعی به اسم راه دیگه ای ندارم. و میفهمی حالا باید با خانواده رو مدیریت کنی، خوابگاه و غربت رو تحمل کنی، درس بخونی، معشوق رو به خدا بسپاری، وانمود کنی بی حس ترینی، تحقیر هارو به جون بخری، دنبال راه اوج و پیشرفت باشی، سخت تر از همه با ضعف بدنت و سلامتی پایینت، کاراتو تیک بزنی. اصلا نمی‌دونم موفق میشم یا نه. قبلا میگفتم باااید فلان کار بشه. اما ضعیف شدم:) میخوام با طبیعت اُخت شم، میخوام خودمو حس کنم. میخوام آروم باشم. شاید چهارماه دیگه بدتر شد:) اخراج شدم به کل سلامتیمو از دست دادم جایگاهمو از دست دادم، خودمو، اعتماد به نفسمو، بدنمو، آدمای مهممو، اما خدا خودش می‌دونه نمیخوام اینطوری بشه. باید قوی بمونم و بجنگم درسته؟:) باید شکرگزاریم سرجاش باشه و آروم باشم. روزی دهنده خداست. تنها کسی که از دلم خبر داره:)