حس.
سلام بچه ها خوبین؟ زندگی به وفق مرادتونه؟ بزارید بگم چیکار میکنم.. دیروز رفتم جزوه بگیرم یه دختره اونجا بود عین خودم، کار میکرد و کلی دغدغه داشت، رفیق شدیم باهم. بعدش اومدم تو یه موکب چایی بخورم، یه دختر دیگه اومد کنارم، کنکوری بود خیلی غم داشتاا خیلی. فک کن یه شب نسبتاً سرد، من دانشجو و اون دختر پر از هدف و تلاشگر. با حسرت نگام میکرد انگار، بهم گفت حس میکنم از این چرخه هیچ وقت بیرون نمیام، منم بهش انگیزه دادم. گفت میخواد دکتر شه بره مناطق دور افتاده کمک کنه:) خیلی خفنه نه؟ خیلی حقشه مگه نه؟. خلاصه بهم گفت چقدر چشمات قشنگه، منو میگی.. خر کیف. گفتم نه لنزه، گفت رنگشو نمیگم که حالت چشمات خیلی قشنگه. برگشتم پیاده. منم کلی دغدغه داشتم اون شب اما... همیشه بیشتر شنوندم. راستی دارم درس میخونم، برام دعا کنید این ترم خوب پیش برم. میدونین من اگه این ترم یکم اشتباه کنم هر چی دارمو هر چی ساختمو میبازم. پس بیا قول بدیم درستش کنیم. راستی من هیچ راهی ندارم. هیچی. هر جور شده باید اینکارو درست انجام بدم. هر جور شده. راستی، خدایا دوست دارم:)