خبر بد.
فک کنم دیگه دوز قرصام جوابگو نیست، دوباره دارم میوفتم تو چرخهی وحشتناکِ غم و غصه، اما اینبار یه صدا تو سرم میگه لطفاً خودتو نجات بده. قرصا تو سلول به سلولم نفوذ کرده و عین جنازهها منو به تخت چسبونده. دیوارها سیاه بنظر میرسن، صداها آرومن، نفسام داغن. خودمو جمع میکنم گوشهی پایینی تخت، بین این همه تنهایی و سکوتم منتظر هیچکس نیستم. ولی باید بلند شم، باید کارامو انجام بدم، حتی باید به یه نیروی بیرونی متصل شم و ازش انرژی بگیرم، شاید طبیعت یا شاید شنا. نبرد تو سرم آهستس نمیدونم کی پیروز میشه.
+ نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ ساعت 18:23
توسط خانم رئیس!
|