وقتی میزنم به این در انگار هیچ کس نیست. هیچ کس نیست بازش کنه و از این زندان بیرونم بیاره. همه رفتن زودتر از چیزی که فکرشو میکردم. حتی نمی‌دونم خداحافظی با بهترین رفیقم قراره چطوری پیش بره، شاید گریه کنم، حتماً گریه میکنم. بعضی وقتا میگم یعنی داستان من چیه؟ چرا هنوز هیچ چیز عجیب و هیجان انگیز نیست؟ هیچ چیز نیست که بگم وقتی ناراحتم پشتم بهش گرمه، نه! پوچِ پوچ. خلأ. دلم تنگ شده واسه کسی ک ادعا میکرد بی من میمیره و قلبم سرد شده، چشمام خشک شده و جسمم زرد شده. فک میکنم یه روز اونقدر قلبم درد بکشه و فشار روی مغزم باشه که یه قاتل شم! قاتل دخترِ توی آیینه!