ساعت حدودا 9 صبح بود که چشمام باز شد، گفتم بیخیال بزار بخوابیم. اما یهو ذهنم گفت من نباید امسالو ببازم هیچ پلن دیگه‌ای جز قبولی وجود نداره، یا می‌بری و یا می‌بری. نمیدونم بقیه کجای مسیر کنکورن، اما این داستان منه و اجازه نمیدم پایان تلخی داشته باشه، اوکی همه دارن میرن و کسی کنارم نیست بگه بیا بجنگیم برا هرچیزی که میخوایم، کسی نیست بگه تلاش میکنیم بالاخره یکیمون میرسه میشه ویترین جفتمون، این دنیا و کائناتش دیدن افکارم یکم داره از بازی خارج میشه میخوان بازندم کنن، اما قراره جوری بازی کنم که به اراده‌ی من مهره‌هاشونو حرکت بدن. حواست باشه، این تویی که مهمی.