امروز عجیب بود. مثل دیروز. باید بخوابم و فردا درس بخونم، چیزایی که شنیدم خیلی برام سخت بودن و شاید هیچ وقت فراموششون نکنم. شاید هم باعث تغییر مسیر زندگیم بشه، به هرحال من ضعیف نیستم. به خودکشی فکر نمی‌کردم فقط حرفشو زدم تا توجهشونو جلب کنم:) دیروز رفیقمو دیدم و در آخر رفت... تنها دیواری که باید بهش تکیه کنم، ساخته شده از افکار و تجربه‌هامه. هیچ جا به زبون نیوردم که میترسم اما میترسم خیلی میترسم. تو دفترم نوشتم خدا حواسش هست که چی به قلبم گذشته. روندی که پیش گرفتم خوب نیست. این منی که بیش از حد نگرانه خوب نیست. حتی بخاطر مامانمم که شده باید بیشتر بجنگم خیلی خیلی بیشتر. در غیر اینصورت من میمونم و چنتا کتاب و تکرار تاریکی.