²³
امشب عربده کشیدم قرآنو بغل کردم و گریه کردم، جلوی خودمو گرفتم تا نزنم خودمو. خیلی حرف زدم با خدا، یهو اعتراض میکردم و یهو قربونش میرفتم. گله کردم و تشکر کردم. بابت همه چیز شکرشو بجا آوردم. فقط ازش خواستم آرومم کنه، ازش خواستم اون عشقی ک طرف منو نمیخواد و از سرم بندازه، ازش خواستم مسیر درستو نشونم بده، کمکم کنه از تایمم نهایت استفاده رو کنم، انرژی و اتفاقای خوبو سر راهم بزاره، منو برسونه به چیزایی که تو مغزمه. اما گفتمااا بهش گفتم همشو خودم میبرم جلو فقط هوامو داشته باش. من تنهاتر از چیزیم که دیده میشه. من آغوشی واسه آروم شدن ندارم، من شونهای واسه تکیه دادن ندارم. حتی رو به امام حسینم گفتم من پدر نداشتم هیچ وقت تو برام پدری کن. فک کردم گریه هام تموم میشه و چشام خشک میشه اما نه، خودم تمومش کردم. خودم خودمو تنهاتر کردم، مجازیمو خیلی خلوت کردم چرا ک میدیدم آدما بی دغدغن و جهنم من رو دور تکراره. میدیدم چقدر فاصله وجود داره و میگفتم اگه زندگی مثل دومینوعه پس این زندگیا چی میشه خدا؟ بگذریم.. خودمو برای پاکسازی آماده کردم. یه بازهی نسبتاً طولانی. غصهی چیزیو نمیخورم، دلم بهونهی چیزیو نمیگیره، آروم میمونم و غر نمیزنم، چیزی از جهان مادی نمیخوام، تو ذهنم عشقیو دنبال نمیکنم، جنگیدنو اونقدر تو ذهنم بولد نمیکنم، آروم میمونم... آروم میمونم:) فقط روی خودم ورزشم کار و مورد علاقه هام تایم میزارم و اونقدر خودمو ب خدا نزدیک میکنم.. اونقدر از همه فاصله میگیرم و خودمو ب خدا نزدیک میکنم که بدونم چه حسی داره و مهم تر از همه بفهمم چی میشه. منی ک اینجام یاد گرفتم پذیرفتن و رها کردن رو و شاید حتی دوست نداشته شدن رو و حتی تنهایی مطلق رو. یاد گرفتنشون ب دردشون نمی ارزید. و حالا میخوام این روح دردمندم آروم بشه. میخوام دوباره برای دلارام بجنگم. میخوام دوباره مغزشو روشن کنم و قلبشو خاموش. میخوام دوباره به یاد بیاره کیه و کجاست.