امروز زیاد حرف نزدم. انگار بین زمین و آسمون بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. یهو یه صدا که می‌گفت میخوای پرواز کنی راه بری بخزی بدویی.. هرجور میخوای حرکت کن فقط بیا و برس. اگه این مدت پر ابهام باشم، نخندم و تو خودم باشم کاملا حقو به خودم میدم و هرجور هستم فقط ادامه میدم و دیگه نیازی به درک شدن ندارم. همون‌طور که امشبو تا این موقع بیدار موندم و خوندم، شبای دیگروهم میگذرونم و میرسم چون من اون دختره تو آیینه رو میشناسم. این درد و رنج نیست، تلاش کردن، جنگیدن، خسته شدن و دوباره ادامه دادن، اشتباه کردن و درس گرفتن، بلند شدن و ایستادن.. اینا دقیقا سبک زندگی منن!