one day²
باران بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده بود. پسرک میگوید آب را دوست دارد اما باران را نه. شکلاتها را قبول میکند. تنها منبع اشتیاقش پنجرهی رو به باغ بود. گونهام را میبوسد و میگوید فردا دوباره بیا، بیا زیر پنجره، اما آن اولین و آخرین دیدار بود که همیشه گوشهی ذهنش میماند. کتاب قرآن روبهرویم بود و گریه میکردم آسمان نیز میغرید، تنها بودم بین دیوارهای بلندِ بهم گره خورده. درختان ندای سبز شدن میدهند. عاشقان در بین کوچهها یکدیگر را میبوسند، اما برای دیدگان پشت میلههای زندان باران معنایی ندارد... دیگر قلبم آشوب نیست انگار چیزی را حس نمیکند و تنها خون را در آغوش میکشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 14:48
توسط خانم رئیس!
|