⁴⁴
حس میکنم ورق برگشت. ازت ممنونم خدا. صیانت داشته باش، هر چیزی رو نگو و رها کن. برای لحظه بجنگ. حالا من کلی دانش آموز دارم که میخوام کمکشون کنم بهترین باشن. حالا تو این نقطه وقت گذاشتن یه استوری رو هم ندارم. اما از خدا میخوام بشه.. همونطور که قلبمو آروم کرد:) این روزا آرومم. خیلی آروم. انگار مردم اما غمگین نیستم. بچه های اتاق 309 خیلی خوبن. کلاس حوصله سر برن، اما باید برنامه ریزی کنم و درسارو بخونم. جهان پر از انسان های مختلفه و من منتظر نیستم، قصد دارم متفاوت باشم، تو وجودم نور باشه. بی حاشیه میمونم اما زندگی میکنم. ولی گاهی اوقات غم های گذشته تمنا میکنن رو کاغذ بیان، نمیدونم شاید یه روز یه نویسنده هم شدم. فعلا همه چیز رو میسپارم دست خدا. عین همیشه:) بعد از یکسال و خوردهای بیقراری و درد فلج کننده حالا خوبم. درواقع فقط بد، نیستم. آروم و بی تفاوت.. و خدا هست همانجا که ویران گشت و تو گریستی، او کاخ ها دیده بود و تو کوچک بودی.