نمی‌دونم چرا هر وقت از شیراز برمی‌گردم خونه بین ترما و تو فورجه، انقد اذیتم:) انگار دوستم ندارن. بهم توجه نمیکنن. نمی‌دونم چرا دلم میخواد یه جوری از یه جایی بفهمن وقتی نبودم وقتی دور بودم چقدر سختی کشیدم:) نکن چقد لاغر شدی و چشمات سیاه شده. فکر نکنن بهم خوش میگذره و راضیم! باهام سرد شدن، ازم دور شدن.. دیگه بحثای جالب زندگیشونو با من درمیون نمیزارن. دیگه حرفی باهام ندارن! انگار که هیچ چیز اینجا مال من نیست. وسیله ها، گوشه های خونه، تلویزیون و ظرفیا! وقتی اومدم نمیدونستم کتابامو کجا بزارم!‌‌حتی اتاق خودمم باهام بی رحمه، سرد شده و خاک گرفته، جوجه اردکام بزرگ شدن و دیگه منو نمیشناسن، اما مادرم هنوزم عاشقمه، ولی چون تو مسیریم که اون دوست داره. عمیقاً تنهام. اونقدر که نمی‌دونم اینارو به کی بگم. حتی دیگه شونه اَمن دردهاشون نیستم. حتی دیگه آجیم لباسای جدیدی که خریده رو با ذوق بهم نشون نمیده، بابام باهام اُخت نمیگیره. انگار اینجا نمی‌دونم چه لباسیو بپوشم! برای بیرون رفتن با دوستم مکالمه‌ای ندارم. چشمام نوری نداره از شدت رنجی که تحمل کردم. تنهام و گاهی با خدا حرف میزنم. تنها پناهم.