راستی.
بالاخره رسیدم به مرحله ای که حالمم خوب نباشه به کسی نمیگم، با کسی حرف نمیزنم حتی با عزیزام. هر دیدی من بهشون دارم و هر عشقی من بهشون میورزم قرار نیست متقابل باشه. رسیدم به اون مرحله که ساکتم، میریزم تو خودم و حفظ ظاهر میکنم. قبلاً کم کمش به آجیم میگفتم فقط. اما الان نه، حس میکنم خیلی خوشش نمیاد چیزی بگم. جدا به خودم اومدم دیدم تو تنهایی کاملم. تو تنهایی کامل ترینم! دیگه غصه نمیخورم بخاطر زخمهایی که بخیه نزدم. دیگه خنثی ترینم. دیگه برام مهم نیست. اگه خدا رها کردن هر چیزی که عزیزه رو ساخته اگه تنهایی و تاریکی رو بوجود آورده قطعاً من رو پادشاه اون قلمرو کرده. جایی میان بُهت، زیر هوای گرگ و میش، تنها، روزه های پیدیپی. bmrıöb.
+ نوشته شده در جمعه دهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 2:13
توسط خانم رئیس!
|