گوشه به گوشه‌ی مغزم شده فکر به خودکشی و تموم کردن هر چی که جریان داره. شاید حتی چند ساعت آخری باشه که رو این کره خاکی نفس میکشم. شاید چند ساعت آخری باشه که کنارتونم. هیچ کس مرا نفهمید. صرفا نمی‌خواستم بهم غذا بدین و جای خواب. من آغوش میخواستم، میخواستم درک بشم، میخواستم یه سری نیازهامو بدون گفتن و اصرار برآورده کنین، میخواستم بهم حس کافی بودن بدین، میخواستم حس کنم دوسم دارین:) ولی همیشه گفتین چته؟ چرا همش تو خودتی. و یه درصدم فک نکردین اگه بخوام توضیح بدم میزنم زیر گریه واسه همین همیشه ساکتم. خواستم بگم صبرم تموم شد.