امور آموزشی بودیم بعد م.ک وقتی راجب من صحبت شد گفت که نه من آدم با اراده‌ و سخت کوشیم، یعنی چی؟ یعنی تو نیستی. خلاصه خیلی تحقیر شدم، حرفای بشدت بدی شنیدم. زدم بیرون رسیدم به ایستگاه و تا جا داشت گریه کردم:) رفتم خوابگاه درس خوندم، با همون دو سه ساعتی که میتونستم شروع کردم. صب ساعتم که زنگ خورد پاشدم.. خلاصه من دیگه نمی‌زارم این وضعیت بمونه، مهم تر از همه تو اون نقطه‌ایم که هیچ راهی ندارم. هیچ پلی پشت سرم نیست که ازش استفاده کنم یا برگردم. من همه تلاشمو میکنم اجی. من قول میدم مامان. اون لحظه که گریه کردم حتی داشتم خدارو شکر میکردم. شدم یه ارتش تک نفره، واقعیت اینه کل آدمای دورم نزدیک قله شدن. و من لبه‌ی پرتگاهم. یا میبرم یا برای همیشه از بین میرم.