one day⁶
شاید نزدیک به ۴ الی ۵ ماه با همه کمرنگ شدم. از یه شکست عشقی بچهگانه شروع شد، اون منو نمیخواست. رفیقم مشکلاتی واسش پیش اومد و خیلی وقته ندیدیم همو. کاری به این موضوعات ندارم... تو این مدت فقط من موندم و چهارتادیوارای اتاقم و خدا:) و خدا. باهم حرف میزنیم، باهم میخندیم باهم آهنگ گوش میدیم، باهم دعوا میکنیم! من براش غر میزنم من ازش معذرت خواهی میکنم، حتی وقتی دلم میگیره یهو یه نور برام روشن میکنه و کنارم میمونه:) باورتون میشه؟ هیچکس اگه غمگین بشید هواتونو نداره اما اون واقعا مهربونه. وقتی تنها شدم خیلی سختی کشیدم. خیلی جاها فقط خودمو میزدم تا آروم شم، این حجم تنهایی رو تحمل کردن و جنگیدن واسه زندگی بهتر کار هرکسی نیست:) بعضی وقتا آدم بدی میشدم اما بازم در کمال پررویی میرفتم پیش خدا که ببین من جزتو هیچکسو ندارماا، هرجورم باشم به تنها کسی ک نیاز دارم تویی. آدمایی بودن که میخواستن نزدیک شن و تنهاییمو پر کنن، اما نه! من این عذاب کشیدن و رشد کردنو دوست داشتم. میدونید این شرایط تو یه تایمی پیش پای هر انسانی قرار میگیره و اگه انتخابش کنی، رشد میکنی و از یه جا به بعد سی هیچ همرو میزنی! چرا؟ چون انقد با خدا صمیمی میشی که از هیچی نمیترسی. خیالت راحته که فقط خودشو انتخاب میکنی و از خودش کمک میخوای. اما اگه این تنهاییو انتخاب نکنی تا همیشه محتاج بنده خدایی. هیچ پشت محکمی نداری و تو همهی مراحل یه بازندهای... بگذریم، خواستم یادآوری کنم که خدایا خیلی دوست دارم، من برا همه خانمرئیسم اما نوکرشمام:)) امشبم بین آشوبای ذهنم اسمتو تلاوت میکنم و میخوابم، وقتی چشمام باز شه به امید اینکه کنارم دارمت، برای روزای بهتر تلاش میکنم و میجنگم.