کم نمیخوام و از زیاد ها زیاد دورم. اشک های من از بی عرضگی نیست، از تلاش های بی حاصلمه. اما باید این روندو قطع کنم، باید محکم باشم و بسازم. نمیزارم برا مامانم حسرت بشه.

-قلب شکسته‌ام می‌دود انگار ک فراریست. مغزم راه ها را جویا میشود و روحم غرش کنان قله هارا میخواهد، وجدانم فریاد میزند سهمش را میخواهد. چشمانم نوری ندارد و خنده از چهره ام کوچ کرده، عربده های از روی تنفرم جگرم را می‌سوزاند. ب رسم انتقام نفرت کینه، باید ساخت، درهای بسته را نه کوفتن بلکه شکستن چاره است. رنگ رخسار مهربانش زرد نمی‌ماند، تمام خواسته اش را به او خواهم رسانید. من نه برای خودم بلکه از منبع حیاتم جانی دوباره خواهم گرفت و جان خواهم بخشید. دل های شکسته پیج و خم مسیر را میدانند و تنفر گام هارا بر میدارد.