جنگ.
بالاخره یه جا از خودت بپرس، پس خودم چی؟! اون حس خوبی که خودم باید داشته باشم چی؟ اصن شاید یه جا نیاز باشه برگردی به زمانی که ده دوازده سالت بود... اصلا شاید حقتو فقط باید از خودت پس بگیری... راستی من هم نگرانم:) من هر شب خانوادمو میبوسم و میخوام. ولی امشب با عشق بیشتری بوسیدمشون! انگار که باره آخره. شاید آوار رو سر منم خراب شد.. فکر کن وقتی این ماجرا تموم شد تاریخ سنگین تر میشه! فک کن سوال امتحان میشه فرودگاه مهرآباد در چه تاریخی بمباران شد!؟ فکر کن واقعه مهم تاریخو زندگی کنی ولی زندگی نکنی! میدونین.. وقتی ما انسان ها آگاه نشیم، نسلی با طرز فکر جدید نیافرینیم، و حداقل تاریخ رو یک بار نخونیم و آگاه نشم، از یاد میبریم... اما تاریخ؟ نه! تاریخ فراموش کار نیست. تکرار میکند بارها و بارها.. به هر حال مراقب خودتون باشید. جدای این موضوع من برای رهایی و پیدا کردن راهی به سمت زندگی میخوام از طبیعت استفاده کنم! خاک آب آتش، برگ چوب باد نور... شماهم اگه پیشنهادی داشتین هر زمان که این موضوع وبلاگ رو خوندین بگین. مراقب عزیزاتون و خودتون باشین! خدا فقط مارو تماشا نمیکنه، حواسش هست و مراقبمونه.